تبليغاتX
عنوان خاصی نداره!!!

عنوان خاصی نداره!!!

عجب جاذبه ای داره نت!!!!!!!!!!!!!!

سلامی چو بوی خوش آشنایییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!(به به...حافظا.....ی بده)

والا....به لا...جون شماها نباشه جون خودم من در حال ترک نت بودم.....اخه اعتیاد یه سیگار و الکل و تریاک و هروئین و شیشه و در و پنجره به یه طرف اعتیاد به این نت هم به یه طرف.....

خانواده بی بزرگوار دیدن نچ.....با هیچ دوا و درمونی این اعتیاد بنده حل بشو نیست....و از اونجایی که به عشق دیرینه ی من با آلت غیر لهو و لعب پیانو آشنایی کافی و وافی داشتند بنده ی حقیر رو سر گرم عشقمان کردن....

در حال حاضر اهل اصفهانم

خانه ای دارم در مرکز آلودگی هوا

سنی دارم 17 و پیانویی که در همین نزدیکیست....

روی پیانوم بدجوری غیرتی ام...اینو گفتم حواستونو جمع کنین نگین این گنده ی بد قواره ی سنگین سیاه چیه؟!

داشت هوای نت به طور کامل از سرم می پرید که دیروز اومدم و کامنت بروبچ رو خودنم و ....مدینه گفتی و کردی کبابم....(به به....سعدیا....میم بده)

سال دیگه کنکوری ام...از همونا که تا میای تلویزونو روشن کنی یا بری پا کامی یا بری با بروبچ تو خیابون چرخ بزنی یا بلند شی بری مهمونی می گن :کنکوری....بشین درستو بخون!!!!

دیگه نمی دونم چی بنویسم تا اسمشو بشه گذاشت آپ...می ترسم بیشتر چرت و پرت بگم ....

این ایام رو هم به همگی تسلیت می گم....دهه ی اول که تموم شد...تو دهه ی دوم ما رو فراموش نکنین....

اینم آیدیم(همینجوری واسه اینکه دور هم باشیم):Okey_h18@yahoo.com


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 17:46  توسط  حنانه   | 

سه نکته ی آموزنده و کاربردی در زندگی از تجربه های حنانه

سلام....خوفین.....

احوالات سرکار؟

احوالات خانم والده ی محترمه؟

احوالات پدر بزرگوار و دیگر اعضای شریف خانواده؟

تو کامنت های پست قبل علی بهم توهین کرد که دختر تنبل چرا آپ نمی کنی؟...منم همچین این رگ غیرتم قلمبید بیرون.....

این سه نکته که الان خدمتتون عرض می کنم از تجربه های خودمه در این چند روز:

1-لازم نیست همیشه نوآوری از خودتان در کنید:مثلا وقتی با بعضیا تو کافی شاپ نیشستی و دارین آب طالی نوش جان می کنید و میبینی همه لیوان آب طالبیشون رو میزه و سرشون را آوردن پایینو دارن مثل آدم می خورن ...تو لازم نیس یه هو نوآوری خرج کنی و پاتو بندازی و روپاتو...نکیه بدی به صندلی و کلی ژست بگیری و لیوان آب طالبی رو بیاری بالا و کجش کنی تا از نی بخوری!!!!چون در این صورت اون بعضیا که کنارتن داد می زنن:حنانه...چیکار می کنی؟؟؟؟؟؟!!!!...به خودت که میای می بینی کل میز و شال و شلوار و غیره سبز شدن....حالا زمین دهن باز کن می خوام بیام داخل.....(وای...یکی عرق شرم منو پاک کنه...)

نکته:از کلمه ی بعضیا فکر بد برداشت نشود


2-وقتی معنی کلمه ای رو نمی دونی به کار نبر:جاتون خالی چند روز پیش رفته بودیم خونه ی یکی از اقوام محترمه که 2 تا دختر دوقلو دارن....شاید 1 و خورده ای و 2 سالشون باشه....مامانشون می خواست بره بیرون...من گفتم که سر اینا رو گرم می کنم تا شما بیاین(عجب .... خوردم!!!).2 تا کتاب دادم دستشون و اونام با کمال میل شروع کردن به پاره کردن کتب مربوطه!...در حین انجام این کار هی می گفتن:جی جیش...جی جیش....گفتم:...یقین جیش دارن....منم باید زحمتشو بکشم(!!!).بعد فهمیدم که نه و با عقل ناقص خودم فکر کردم شاید به این کتابا می گن جی جیش....برا اینکه 4 کلمه باهاشون حرف زده باشم یه هو پروندم:این جی جیشاتونو می دین به من...منم پارشون کنم؟....دوتاییشون یه نگاهی به هم کردن.چشمتون روز بد نبینه باهم شروع کردن لباساشونو در آوردن...دوبار دریافتم عجب .... خوردم....حالا هرچی این چشمامو درویش می کردم که چیزی نبینم نمی شد....هرچی می گفتم باب غلط کردم نمی فهمیدن...بلیزاشونو تا نصفه در اورده بودن...سرشون تو یقشون گیر کرده بود...دیدن این نمی شه رفتن سراغ شلوار و شرت و پوشک(استغفرالله)...یه جوری پیچوندمشون که با همون بلیزای تا نصفه در اومدشون داکی می کردیم با هم

نکته:شاید باید به رشته ی پرستاری کودک در خانه بیشتر فکر کنم


3-همیشه وفتی ماماناتون روزه هستن برین خرید:مامانم دوشنبه یکی از روزه قضاهاشو گرفته بود...اما ماشالا تو این گرما مثل فرفره می رفت بیرونو می اومد.....منم دیدم اوضاع بر وفق مراده گفتم مامان بریم با هم مانتو بخریم...حالا تا همین دیروز ما تو کوچه می گشتیم تا یه مانتو بخریم اما به دلیل عدم تفاهم من و مامانم در قیمت و مدل مانتو به نتیجه نمی رسید....خلاصه مخشو زدم و رفتیم بیرون...دومین مغازه که رسیدیم یه مانتو چشممو گرفت...از همونایی که مامانم تا می دیدش می گفت 10 تومنم نمی ارزه...تیکه پارچه رو مانتو کردن....چرا اینطوریه...جنسش بده...اما بمیرم براش از اونجایی که داشت از حال می رفت گفت:خیلی خوشگله...مبارک باشه....بی چک و چونه همچین قلمبه پولو....(روم به دیوار قیمتشم همچین ملس بود)....داد

نکته:باور کنین من دختر خیلی بدی نیستم...بکم بدم!!!!


امیدوارم پند گرفته باشین....قربون همگی


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 11:34  توسط  حنانه   | 

تولد...تولد...تولدش مبارک....

سلامن علیکم بر خواهران و برادران تو مایه های گرد و قومبولی....

حسابی گرد و قومبولی هستین؟(کنایه از اینکه سلامتین....خود معلم ادبیاتم)

اووووووووووووووووووووووووف....امروز یه روزیه....

امروز تولد یکیه....

اگه گفتین کی...

خودم نیستم...تولد من 11 شهریوره(گفتم تا 11 شهریور نگین نمی دونستیم....نکته:مشکل پسندم)

بعضیا؟!نه خیر اونم نیس...ای مردشور اون افکار منحرفتونو ببرن....من توبه کردم ....

فک و فامیلو اینام نیس....

تولد دالی جونمههههههههههههههههه.....واااااااااااااای....

جیگر منه....

آه....

بیا وسط....

حالا دس دس برو.... گوری ننه اقدس ....بیا

پوزش می طلبیم از کلیه کسانی که اسم آبجی....مامانی...مامان بزرگی....مامان مامان بزرگی...و دیگر اجداد محترمشون اقدسه...

آره و اینا...امروز 4 سالش شد...منم به عنوان کادو بهش 3 تا انگور دادم(دونه انگور...بازم بگین اصفهانیا خصیصن!!!!!) و البیته بعدش رفتیم ماشین سواری.....عکسشو در این زیر ملاحظه فرمایید:

با رعایت شئونات اسلامی که خانوما و آقایون جدا باشن و یواشکی آقایون از لا پرده خانوما رو دید نزننو بعضیا جور گیر نشنو...حالا اگه احیانن پرده خودش خود به خود یه هو کنار رفت همگی به چشم خواهر و برادر به هم نگاه کنن....انجام حرکات موضون لا مشکل می باشد.....فقط چون دالی جونم خیلی با وقاره بهش اصرار نکنین که برقصه!


یه چیز بد:چند روز پیش دکترش بهم گفت که مریضه....کچلی داره...بیماریشم به آدما انتقال پیدا می کنه...من تو این چند روزه محروم بودم از اینکه دالیمو ماچ کنم و بغلش کنم....امروزو فردام می ریم می فروشیمش....
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 11:19  توسط  حنانه   | 

مدرسه تموووووووووووووووووووووم شد.....

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان و بزرگان....

ووووووووووووووی....امروز حس می کنم یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شد.....وووووووووووووی.....مدرسه ها تموم شد....

وای خیلی خوبه.....خدا قسمت همگی بکنه.....

امروز بعد از اتمام مدارس...با بروبچ با هم بلند شدیم رفتیم پل خواجو.....عجب فازی بود.....اینور و نیگا...حالا اونورو نیگا....-:"ابا اینا همه که پیرو پتولا ریختن اینجا"...

گفتیم بی خیال....رفتیم دیدیم نه....زاینده رودمون هنوز یخته آب کفش هس که بشه توش چالاپ چولوپ قایق سواری کرد....

_:"بچه ها کسی پول داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

-:"پول؟؟؟؟؟.....من چیزه.....هان...کیفمو اشتباه آوردم"

-:"من فقط بیلیت دارم"

-:"من منم که کلا از قایق می ترسم"

-:فدای اون جیبای پر پولتون بشم من!"

-:"من دارم فقط می خواستم واسه اینکه گوشیمو درسش کنم..."

بی خیال....مخمشو خفن پختیم که گوشیت خوبه...تعمیر نمی خواد.....پول زور وده!!!!!


در همین حال و هوای آشپزی بودیم که دیدیم 4 تا پسر دارن مستقیم به سمتمون میان....الهه در اومد گفت حنانه من یه هو حولت می دم....تو تالاپی بخوری به این پسرا.....

منم سرمو زیر انداختم که لا اله الی الله....لاف نزن و خیلی ضایس...گفتم که نمی کنه....اما چشمتون روز بد نبینه تا رسیدیم بهشون یه هو منو حول داد....حالا اون وسط ترمز گیر من کار نمی کرد....پسره ی بدبخت جاخالی داد(دمش گرم و گرنه ملوم نبود الان من کجا بودم؟!) و گفت:eeeee....آبجی.....

من را می گویید....آنچنان بر افروخته شده بودم...که دلم می خواست دوستمو پرت کنم تو آپ...اون پسره رو هم بفرستم پیشش تا صب با هم چالاپ چولوپ کنن....اما چه کنیم که بخشش از بزرگانه!


تالاپی سوار قایق شدیم....کلی قبلش با برویچ تمرین کردیم:بچه ها دنده رو بدین چپ می ره راست...بدین راست می ره چپ...عقب جلو رو هم که بلدین...همه منتوجه شدن؟!لطفا وسط آب سه بازی در نیارین.

دوتا قایق 4 نفره رو با دستامون به هم چسبوندیم.شد یه قایق 8 نفره:خود نوآوری...

 بعد از اینور محوطه ی قایق رانی تا اونورشو مسایقه گذاشتیم.گویا تمرینات قبل از قایق رانیمون موثر واقع نشده بود.وسطای راه نمی دونیم چی شد که یه هو درو خودمون پیچیدیم اومدیم سر نقطه ی شروع!!!!!

جاتون خالی...سرمونو برگردوندیم دیدیم همون 4 تا پپسرا دست تو جیباشون می خوان قایق بگیرن...مام کلی برنامه ریختیم واسه حال گیری....اما هی دل غافل که اونا از ما جیب خالی تر بودن...از در و همسایم چیزی بهشون نماسید تا قایق بگیرن و به نشستن لب آب و نیگا کردن ما که داشتیم به ریش نداشتشون می خندیدیم کفایت کردن.


پسره ی احمق شرو کردن پشگن زدن که یعنی برقصین(مملکت اسلامی و این حرکات مستهجنه؟!)...مام رامونو کج کردیم به اونور رودخونه....اما کاش همونور می موندیم...4 تا پسر دور از جان شما ریشو اونور داشتن هیز بازی در می آوردن...مام یخته نیگاشون کردیم دیدیم هیچ لقبی شایسته تر از "ریشو" واسشون نیس...به جان شما بد ریش و سیبیلی داشتن...به ساسی خزه گفته بودن زکی!

پیاده که شدیم واسه این که عمل کرم ریزی به طور کامل انجام شده باشد دو متلک از قبیل:"چرا پول نداشتین بیاین قایق؟!...می خواین بتون بدم؟!"بهشون پروندیم.....

10 متر که ازشون دور شدیم شرو کردن دنبالمون راه افتادن...ما که می ایستادیم .اونام تو همون فاصله ی 10 متری stop می کردن...به دلیل شئونات اسلامی فاصله از 10 متر نباید کمتر می شد....


نمی دونم چی شد ما اونارو پیچوندیم یا اونا مارو که همو گم کردیم و تصمیم گرفتیم مثل 7 تا دانش اموز تازه از مدرسه فارغ شده رو پل قدم بزنیم....گفتیم حیفه یه عکسم با پل بگیریم...اونورا رو دید زدیم چشممون افتاد به یه جناب آقای عکاس....گفتم:بچه ها شما بشینین واسه عکس تا منم برم به این بگم ازمون یه عکس بگیره"

با اجازه ی دوستان رفتین جلو...گفتم:"ببخشین می شه یه عکس از ما بگیرین"

مرده سرشو بالا کرد....چشمای روشن...موهای بور...پوست سفید...داشت هاج و واج منو نیگا می کرد:وات؟؟؟!!!(what?)

به...گاومون زایید(مبارک باشه!)...حاج آقا خارجی تشریف داشتن....حالا من هرچی فکر کردم با خودم:حنانه تو 3 روز پیش امتحان زبان داشتی....تو می تونی...حاصل تمام اینها این جمله بود:sir plz take picture us.

-:oh

-:بله...whit this دکمه....(حالا هرچی فکر که دکمه چی می شد...با کودوم لهجه...چه تلفظی داشت...مخ هنگیده بود)

-:what this?!!!!!

-:this...this...THISSSSSSSSS....حاج آقا THIS!

-:ok.this.ok

به هر فلاکتی بود بهش فهموندم....عکس و گرفت و دمش گرم یه عکس خیلی خوشگل....تا عکسو نشونمون داد همه تو کف عکسه بودیم...و به دلیل تسلط کامل بر زبان انگلیسی همه با هم 4 بار پشت سر هم تکرار کردیم:tanx.tanx.tanx.....(اینم حاصل 5 سال زبان خوندن ما تو 4 فصل سال)


راستی ازدواج سپیده جونمو به همگی تبریک می گم....ایشالا خوشبخت شن....هر چند مارو دعوت نکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 12:44  توسط  حنانه   | 

جا همگی خالی....امام رضا خیلی حال دادن....

سلام دوستای گلم....

همگی خوبین؟

امسال خیلی سال پایه ای بود....امام رضا جونم ۲ بار منو امسال دعوت کردن.....ایندفعه با بروبچ بودیم....وای جاتون خالی....

توی اوتوبوس که داشتیم از فرودگاه می رفتیم به سمت هتلمون یه بچه ها یه آهنگ می خواست.منم بولی(بولوتوث)رو روشن کردمو دادم(فکر بد نشه...آهنگو دادم) و یادمم رف به خاموشمش بعد...(اینو گفتم که فکر نکینین من کرمواماااااااا....اصلا)

تو لابی هتل که منتظر کیلید اتاقامون بودیم من هی دیدم این مبایل بد بخت فلک زده می لزره و صداهای مستهجن در میاره.....یه لااله الی اللهی زیر لب گفتم دیدم:وااااااای...جون یه بولی....منم از اونجایی که قبلا متذکر شدم که کرم ندارم بولی رو گرفتم....

عکس بود....اون عکس میداد منم عکس می دادم....می داد...می دادم....(افکارتون خیلی منحرفه هااااااااا)....داشتیم می رفتیم تو اتاقامون یه بولی داد :مصطفی .......۰۹۳۸   خب تو رو خدا جون من نیگا کنین....بابا من تازه توبه کردم.....او اونجایی هم که s ام صدا داش مصطفی فهمید من کیم....

چشمتون روز بد نبینه....دیگه هر وقت من و دوستام می رفتیم تو لابی یا واسه ناهار و اینا ایشون و رفقای گرامشون گل از رخشون می شکفت.....وووووی...مام از این لیم بدم می اودم...وای بدم می اومد.....حالا کاشکی دو سه تا بودم....4-5 تا....همه گی از نوع لیم....یکیشونم که بولی با متن عشقولانه می داد....اوووووووووووووووووق....منم هی حالشو می گرفتم....اون یکی هم  هی اس می داد چرا نمی زنگی....

دیگه دلم براتون بگه امام رضا و حرم سرشون تو لاک خودشون مام سرمون تو بولی خودمون....دیگه روزای آخر گفتم:حنانه خا تو سرت با این مشهد اودمدنت....مردوم الان کلی آرزو دارن اینجا باشن.اونوقت تو داری اینجا چه غلطی می کنی.....؟؟؟؟؟؟

دیگه دیگه این شد که کلا گوشی رو انداختین تو توالتو بی خیال شدیم....دیگه مثله آدم سر به زیر مکی رفتیم و می اومدیم.....روز آخر که می خواستیم بیام اصف....همشون یعنی شامل:مصطفی-حامد-هادی-0915(متاسفانه اسم ایشونو در نیافتیم)...با لباس نو هاشون اومده بودن دمه اوتوبوس....مصطفی گویا مرد زندگی بود....تمام چودونا رو گذاش بالا.....و جور خیلی ضایعی که کل مشدیا فهمیدن نیگا می کرد....مام که سر به زیر...

دیگه وقتی داش اوتوبوس راه می افتاد که بره همشون دساشونو بالا آوردنو چون مام آخر اوتوبوس بودیم موقعیت داشتن بای بای کردن....و اشاره به گوشیاشون که بزنگین....منم گفتم باشه بیشین تا بزنگم برات....

خلاصه اینکه همتونو دعا کردم.....جاتون خیلی خالی بود...ایشالا امام جونم زود بطلبتون....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 13:39  توسط  حنانه   | 

من بابا خودم یه پا روانشناسم.........

سلام خوبین بزرگواران ؟

اساتید و دانشمندان.....من یه علاقه ی شدیدی به روانشناسی یا خفن تر بگم علم روانشناسی دارم.....

یه چند روز پیش یه مقاله در مورد درونگرا ها و برونگرا ها خوندم....در آن لحظه حسی در من نو شکفت که ببینم شوماها درون گراین یا برونگرا؟!!!!!!!!

واسه همین از تو ی اون مقاله یه چند تا سوال در اوردم تا دریابم شماها چیکاره این....

موش های آزمایشگاهی من (تو رو خدا نارحت نشین)هرکی حالشو داره تو کامنتا جواب این سوالا رو بنویسه....فقط بله و خیره....تا این حس فضولی من ارضا شه.....

۱-اگه یه گل سرخ ببینی به زیبایی و رنگش توجه می کنی یا نماد و معنای گل سرخ؟

۲-کوچکترین تغییری که در چهره ی کسی ایجاد می شود بلافاصله می فهمی؟

۳-دوست داری در جمع باشی و مسئولیتی داشته باشی یا از جمع گریزانی؟

۴-به مسایل بیرونی که برای خود یا دیگران که اتفاق می افتد توجه داری یا بی توجهی؟

۵-برای انتخاب دوست خیلی دقت می کنی؟

۶-رفیق بازی؟

۷-نظر دیگران در موردت مهمه؟

۸-از تنهایی می ترسی یا برای جدایی از دیگران دور خودت حصاری کشیدی؟

۹-اهل ریسک هستی؟

۱۰-اگه مسئله ای عذابت بده ترجیح می دی تو سر و صدا غرق شی و در کنار دیگران بشی تا اون مشکل رو فراموش کنی یا با خودت خلوت کنی و مشکلت رو خودت به روش خودت حل کنی؟

 خداییش بیاین یه فازی به من بدینو جواب اینا رو تو کامنت بذارین...منم یا خصوصی یا عمومی میام بهتون می گم که تو چه فازی هستین....اوکی؟

البته بگم ها نه برونگراها کاملا خوبن یا کاملا بدن نه درونگراها کاملا خوبن یا کاملا بدن.....

معمولا می گن بهتره دو تا دوست یا زن و شوهرا یکیشون دورن گرا و اون یکیشون برونگرا باشن تا لذت ببرن از در کنار هم بودن....

من برونگرا هستم....

راستی به این وبم یه سر بزنین...وب بروبچ خودمونه...نظر یادتون نره shooma-boogoo.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 20:47  توسط  حنانه   | 

جناغ=3تا آدامس خرسی!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام به خانوما و آقایون....به دخترا و پسرا....

چه طورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه از بس این مامی مهشیدم بهم غر زد که چرا آپ نمی کنی  گفتم یه آپ بکنم مامیم راضی شه....

تقریبا می شه گفت سه شنبه ی هفته ی پش بود..نمی دونم چندم....بعد از اون فیلم ای دوست مرا به خاطر اور کل مدرسه جو گیر شده بودن جناغ بشکنن....

که خب مانیز از قافله عقب نموندیم.... چند باری کردمو باختم...واسه همین کلا بی خیال جناغ شدم...اگه اونطوری پیش می رفتم کم کم باید گوشیمو می فروختمو ...لباسامو به حراج می ذاشتم تا قرض و قوله ها رو پرداخت کنم.....

تا اینکه ماندانا و نگار با هم جناغ بستن....اونم سر اینکه هر آی کیوی بزرگواری که باخت ۳ تا ادامس خرسی سر کلاس فیزیک بخوره....حالا معرفی دبیرفیزیک رو در این پایین بخونین....

دبیر فیزیک ما خانومی تشریف دارن بسیار دقیق و نکته سنج و حساس....یه بار ماندانا سر کلاسش داشت یه ادامس ریلکس کوچولو می خورد...با احتیاط کامل...اونم هفت خطی مثله ماندانا معلمه فهمید . تو مایه های برو از کلاس بیرون بهش گفت بندازه....(دبیر فیزیکمون عوض شده)

حالا فکر کنین با همچین اوصافی ما خفن منتظر بودیم ببینیم کی می بازه تا ۳ تا آدامس خرسی سر کلاس بخوره.....

شد و شد...تا اینکه یه روز صبح گند زمستونی ماندانا باخت...واااااای...چه روز خوبی بود....کلی حال کردیم ...کلی بهش خندیدیم...کلی از اینکه چه قدر ادامس خرسی بزرگه و ۳ تا ش دیگه هی چی گفتیم....

امروز جاتون خالی روز موعود فرا رسید....البته تا اومد سر کلاس معلمه یادمون افتاد..همونجا نگار جون ۳ تا آدامسو در آورد و مام با جدیت تمام به ماندانا حالی کردیم که اگه نخوری از این نیمکت پرت می شی می ری نیمکت اول تو دل معلم می شینی....بیچاره شروع کرد به پاره کردنه کاغذه دورش...اولی رو گذاشت...خبیپانه نیگاش کردیم...دومی رو گذاشت...خندیدیم...سومی رو گذاشت...ببخشین سومی تو دهنش جا نمی شد...به هر حال گذاشت...ما مردیم  از خنده.......تازه کل کلاسو هم صدا زده بودیم تا این صحنه ی به یاد ماندنی رو ببینن...

ماندانا شده بود بادکنک.....دهنش رو به زور بسته بود....دبیره داشت حرف می زد مام دلمونو گرفته بودیمو می خندیدیم...بیچاره سرشو می ذاشت رو میز تا ما نبینیمشو بخندیم..تا بالا می کرد هم خودشو هم ما نیشمون تا ته وا می شد.....ماندانا هم با همون دهن باد کردش می گفت:انانه اِآهی به ایری...م آلتو می یرم..(ترجمه:حنانه الهی بمیری...من حالتو می گیرم!)

با خودم می گفتم لو رفتنش حتمیه...اما خدا کنه نفهمه...جون شماها عذاب وجدان داشت خفم می کرد....نگار می گفت:ماندانا اگه خانوم فهمید نمی گی من بهت دادماااااااااااااا.....سپاهان قهرمانم طبق معمول روح انسان دوستیش گل کرده بود:بچه ها گناه داره...اگه خانوم باهاش لج شه تقصیر شماهاس...این وسط غزال هم واسه ما حرف میزد:۳ تا کمه...۱۰ تا باید بخوره...بقیم که خب تماشاچی بودن و فقط می خندیدن....

دیگه اینقدر خندیده بودیم که این فکامون داشت از جا در میومد.....دلامون درد گرفته بود....تو اوج این عشق و حال اون معلم چپ و چوله تصمیم گرفت درس بده...خب یکم دیگه سخنرانی کن....اه

مام بچه های خوبی شدیم و سر به زیر مشغول نوشتن جزوه....هی یاد قیافه ی ماندانا می افتادم...لپای باد کرده...چشمای سرخ(به خاطر خنده)...صورت قرمز...و دهنی که نمی دونست ادامسو باید بجواونه...یا باد کنه...یا قورت بده...تو همین افکار بودم که یه هو پقی زدم زیر خنده و هر هر خندیدم.....معلمه برگشت چپ چپ نیگا کرد:حنانه....چرا می خندی؟به قیافه ی ماندانا می خندی؟؟؟

چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قیافه ی ماندانا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه ماندانا جونم چشه که بهش بخندم؟یه هو یاد زنگ تفریح که یه بچه ها یه چیزی گفت افتادم و خندیدم....-:حنانه سعی کن جلوی خندتو بگیری.....-:چشم...معذرت می خوام....

حالا مگه می شد جلوشو گرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوباره سرمو انداختم زیر . صدای گوش خراش معلمه داد زد:ماندانا.....چی؟تو دلم یه فاتحه واسش خوندم و سرمو بالا کردم...معلمه ادامه داد:وقتی من درس می دم تو چشمام نیگا کن....(چه کارا)

اون بیچارم با دهن پر گفت باشه.....حالا جالب بود با اون دهن باد کرده همه کاری هم می کرد:

۱-با خانوم حرف می زد:خانوم میشه برین اونور....خانوم باشه....

۲-آدامس باد می کرد

۳-متلک می پروند....حالا هرچی ما بهش می زدیم که تو نمی خواد  حرف بزنی....می گفت:ا نه ای اونم جوایشو ندم...بااد آلشو بگی ام...(ترجمه:من نمی تونم جوابشو ندم...باید حالشو بگیرم...)

اما همین جا جا داره ماندانا رو با هم تشویق کنیم....

خداییش ۱.۵ ساعت با ۳ تا آدامس گنده دستشو گذاشته بود زیر چونش و یه دسمالم از بچه ها گرفته بود جلو دهنش که یعنی سرما خورده و این سوسول بازیا و غرق در این افکار که اگه معلمه بفمه و به مامانش بگه بیاد مدرسه این چه جوری بره به امانش بگه من آدامس خوردم سر کلاس...بیا مدرسه....دووم اورد....خانومم در نیافت.....و دمش گرم به خاطر اینکه کلی ما رو خندوند

راستی دوستای گلم:من ۵ شنبه با اجازه ی همتون اون چند روز تعطیلی رو می رم مشهد.....بعد از اونجا دعا گوی همتون هستم...اگه اون چند روز جواب کامنتارو ندادم نگین بی مرامه ها.....پیش امام رضا دارم دعاتون می کنم....

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 15:56  توسط  حنانه   |